سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ























سوپرمن

آدم برفی من

خیلی خوش گذشت وقتی این آدم برفی رو داشتیم می ساختیم ... مدرسه تعطیل شد اونم سه روووووووووز :دی

آدم برفی عینکی

عینک آفتابی ِ مامانو زدم توی چشماش که نور خورشید اذیتش نکنه !


نوشته شده در چهارشنبه 89/10/29ساعت 10:11 صبح توسط سوپرمن نظرات ( ) |

بررررررررررررررررررررف

خدایا شکرت بخاطر ِ این برف ... خیلی خوشحال شدم ... شهرمون خیلی قشنگ شده ... خدایا شکر شکر شکر .
 اینم عکسه حرمه داره برف میاد :

حرم حضرت معصومه

راستی مدرسمون هم تعطیل شد :دی


نوشته شده در چهارشنبه 89/10/22ساعت 2:35 عصر توسط سوپرمن نظرات ( ) |

کربلا

سختى زخمها امام حسین(ع) را بر زمین نشانده بود و سپاهیان او را از هر سوى در میان گرفته بودند.
عبداللّه بن حسن که در آن زمان یازده سال بیشتر نداشت عموى خود را نگریست که دشمن او را از هر سوى در میان گرفته است . یاراى دیدن بیشتر این منظره را نداشت . بى اختیار به سوى عمو دوان شد.
عمّه اش زینب خواست عبدالله را بگیرد، امّا او از چنگ عمّه گریخت و خود را به عمو رساند.
در این هنگام بحربن کعب شمشیر را بلند کرد تا بر حسین فرود آورد. عبداللّه فریاد زد: اى ناپاک، آیا مى خواهى عمویم را بکشى؟
بحر ضربه خود را فرود آورد و عبداللّه دست خویش سپر کرد. شمشیر دست عبداللّه را
برید و دست به پوست آویزان ماند. یادگار امام مجتبى علیه السلام فریاد زد: یا عمّاه .
آنگاه خود را در دامن عمو انداخت. عمو او را به خود فشرد و فرمود: پسر برادر، بر آنچه بر تو نازل شده است صبر کن و اجر خود را از خداوند بخواه، که خداوند تو را به پدران پاکت ملحق کند.
در همین حال که عبدالله بر دامن عمو بود حرملة بن کاهل تیر به سوى او افکند و او را به شهادت رساند


نوشته شده در شنبه 89/9/20ساعت 10:55 صبح توسط سوپرمن نظرات ( ) |

عزاداری کودکان

ما کودکان هم برای امام حسین(ع) عزاداری می کنیم چون ایشان را دوست داریم...


نوشته شده در جمعه 89/9/19ساعت 10:49 صبح توسط سوپرمن نظرات ( ) |

 

یا رقیه (س)

عمه جان این سر منور را
کمکم می کنی که بردارم؟!
شامیان ای حرامیان دیدید
راست گفتم که من پدر دارم!
*
ای پدر جان عجب دلی دارم
ای پدر جان عجب سری داری
گیسویم را به پات می ریزم
تا ببینی چه دختری داری
*
ای که جان سه ساله ات بابا
به نگاه تو بستگی دارد
گر به پای تو بر نمی خیزم
چند جایم شکستگی دارد
*
آیه های نجیب و کوتاهم
شبی از ناقه ها تنزل کرد
غنچه های شبیه آلاله
روی چین های دامنم گل کرد
*
هربلایی که بود یا می شد
به سر زینب تو آوردند
قاری من چرا نمی خوانی؟!
چه به روز لب تو آوردند؟!
*
چشمهای ستاره بارانم
مثل ابر بهار می بارد
من مهیای رفتنم اما ...
خواهرت را خدا نگه دارد


***علی اکبر لطیفیان***


نوشته شده در پنج شنبه 89/9/18ساعت 11:35 صبح توسط سوپرمن نظرات ( ) |

 

یا حضرت علی اصغر(ع)

 

به لبهایت بگو چیزی نگویی

نفهمند که چقدر تشنه گلویی

دگر من تشنگی را دوست دارم

اگر که آب یعنی بی عمویی


نوشته شده در چهارشنبه 89/9/17ساعت 10:23 صبح توسط سوپرمن نظرات ( ) |

یا حسین(ع)

هر وقت آب میخورم میگم : یا حسین (ع)


نوشته شده در سه شنبه 89/9/16ساعت 10:39 صبح توسط سوپرمن نظرات ( ) |

  دوستتان دارمسلام رهبر ِ عزیزم !
حال ِ شما خوب است ؟ من خیلی  دوست دارم شما را از نزدیک ببینم ، و با شما صحبت کنم و شما را ببوسم ، آخر شما مثل ِ پدرم مهربان هستید و من هر وقت شمارا در تلویزیون می بینم ، آرزو می کنم کاش از نزدیک شما را می دیدم ... وقتی شنیدم شما به قم می آیید ، خیلی خوشحال شدم ، همه اش می گفتم کاش هلی کوپتر ِ رهبر خراب شود و مجبور بشود در حیاط ِ خانه ی ما بنشیند تا من ایشان را از نزدیک ِ نزدیک ببینم .
الان هم آرزو می کنم  که ای کاش خدا بخواهد و شما یک روزی نامه ی من را بخوانید و ببینید که من چقدر دوستتان دارم . آقای من ! از خدا می خوام که امام زمان به شما کمک کند همیشه سالم باشید تا امام زمان خودش بیاید ... خیلی دوستتان دارم ... پدر و مادرم هم سلام می رسانند ... سرباز کوچک ِ شما : عباس
باغات ِ انار ِ قم چه پر بار شده
لبخند ِ شکوفه ها پدیدار شده
با آمدن ِ امام ِ ما خامنه ای
امسال بهار ِ شهر تکرار شده

نوشته شده در چهارشنبه 89/7/28ساعت 10:30 صبح توسط سوپرمن نظرات ( ) |

زنگ، زنگ قرآن بود/زنگ با خدا بودن/از خدا شنیدن حرف/پاک و باصفا بودن/آمد و معلم گفت:/«مرضیه! بخوان»، خواندم/ابتدای قرآن را،/در ادامه اش ماندم/ابتدای قرآن «حمد» /سوره ای که مشهور است/سوره ای که ما حفظیم/سوره ای که چون نور است/بعد «حمد» و «بسم الله...»/«ذالک الکتاب» آمد/سخت شد برای من/خواندمش ولیکن بد/بچه ها که خندیدند/


 حال من گرفت اما/دل زدم به دریا و/کردم آن زمان غوغا/بعد هم معلم گفت:/«آفرین » و خندیدم/بیست داد در دفتر/من یواشکی دیدم
----
رفتم راهپیمایی قرآنی

نوشته شده در دوشنبه 89/7/26ساعت 1:14 عصر توسط سوپرمن نظرات ( ) |

این قسمت خیلی دیر شد آخه مشغله هام زیاده !!!
 شبه همون روزی که رفته بودیم شوش ، رفتیم پارک ، خاله شام درست کردن اونجا خوردیم ، منم تلسکوپمو برده بودم ، هممون با هم ستاره ها و ماه رو نگاه کردیم ، آخه اونموقع که عمو امید اومده بودن خونمون آسمون ابری بود نتونستم ماه رو نشونشون بدم ...!
بعداز شام با هم رفتیم پارک ِ پرندگان ِ دزفول ... خیلی خیلی خوب بود و به هممون خیلی خوش گذشت ... جای همه خالی ...

فردا صبح رفتیم دوکوهه ، منو مامان خیلی دوست داشتیم بریم همه ی مناطق ِ جنگی رو ببینیم اما بابا گفتن وقت نداریم و باید برگردیم ، دوکوهه خیلی قشنگ بود ، داشتم تصور می کردم تا اینجای ایران هم عراقیا اومدن؟؟؟!!!
این عکسو مامان خیلی دوسش داره من براش میذارم اینجا :

عینک ِ آفتابیمو یادم رفته بود ببرم ... دوکوهه خیلی قشنگ بود :

اینجا دوکوهه :

از عمو امید و خاله باران هم تشکر می کنم ، چون خیلی زحمتشون دادیم .


نوشته شده در دوشنبه 89/7/26ساعت 1:0 عصر توسط سوپرمن نظرات ( ) |


Design By : Pichak